mahnaz-lovely
برای تازه شدن دیر نیست
تو شکوفاترین بهارمنی مهربونی من، نگارمنی همه عالم اگرزمن بگسست بازهم خوب من کنارمنی مهرتو نقطه عروج من است خوش به حالم که غمگسارمنی خوش به حالم که با تو سرمستم درره عشق تک سوارمنی با تو جانی دوباره می گیرم تو که پایان انتظارمنی انتظارشکست هرچه غم است تو که هرلحظه بی قرار منی آتش عشق تو شد باده و درجام افتاد هر که نوشید از آن در نظر عام افتاد قسمت ما شد آن باده و آن آتش عشق نوش کردیم،چه نوشی،چه سرانجام افتاد بقهر بزم یاران پاکشیدم زبس رنج از غم دنیا کشیدم چه شبهایی که نقش آرزو را برروی پرده ی فردا کشیدم چه فرداها که نومیدانه سر را درون سینه ی شیدا کشیدم گهی با اشک نقش دلفریبی بر روی چشم نابینا کشیدم گهی با ناله آه سینه سوزی بسوی گنبد خضرا کشیدم ندیدم چون نشانی از حقیقت بتی در قالب رؤيا كشيدم دو چشم مست اورا با دوصد ناز خيال انگيز چون دريا كشيدم درون سينه اش آتش نهادم تو گفتي طور در سينا كشيدم بر روي دوش او آشفته موئي سيه تر از شب يلدا كشيدم شدم مجنون وجاي سرمه در چشم زخاك پاي آن ليلا كشيدم جمالي همچو حوران بهشتي به چشم خلق با پيدا كشيدم به وقت باده نوشي چهره اش را چو قرص ماه در مينا كشيدم گهي در پرتو آيينه چشم بسان طوطش گويا كشيدم در آغوش نسيمش صبحگاهان چو عطر ازنافه ي گلها كشيدم به دنياي خيالش رو چو كردم هزاران زشت را زيبا كشيدم چو اين دنيا هم از پندارمن بود چو مجنون خيمه در صحرا كشيدم

آدما از جنس برگند .
گاهي سبزند ،
گاهي پائيزن و زردند .
زمستون ديده نميشن .
تابستون سايبون سبزند.
آدما خيلي قشنگن .
حيف كه هر لحظه يه رنگند
نه ميشه باورت کنم نه ميشه از تو رد بشم
نه ميشه خوب من بشي نه ميشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکني نه جون دارم فدات کنم
نه پاي موندنه مني نه ميتونم رهات کنم
نه ميتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه ميتونم بگم بمون نه ميتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپيچه توي لحظه هام
قصه مو از کجا بگم که پا نگيري تو صدام
چه جوري از تو بگذرم تويي که معني مني
تويي که از مني اگر تيشه به ريشه ميزني
نه ساده اي نه خط خطي نه دشمني نه هم نفس
نه با تو جايه موندنه نمونده راه پيش و پس
نميشه با تو باشم و اسيره دست غم نشم
فقط ميخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم
اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!
نفرين به بخت و سرنوشت
به اون نگاه كه عشقتو، تو سرنوشتِ من نوشت!
نفرين به من... نفرين به تو...
نفرين به عشقِ من و تو!
به ساده بودنه منو... به اون دلِ سياهِ تو!
| Design By : Night Skin |

