تبليغاتX
mahnaz-lovely

mahnaz-lovely

سلام

حالتون چطوره؟

دلم براتون تنگ شده

کاش باز می تونستم بیام

از نظراتتون هم متشکرم

از رقیه جونم واقعا ممنونم

عزیز منه

برام دعا کنیدبراتون دعا می کنم

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت18:55توسط مهناز |
رقیه هستم دوست مهناز !
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

قیامت بی �­حسین غوغا ندارد

    شفاعت بی �­حسین معنا ندارد

  �­حسینی باش که در روز محشر

      نگویند که چرا پرونده ات امضا ندارد 

نازنین و نیما

با آب نام حسین قاب کنید

با نام حسین یادی هم از آب کنید

خواهید که سربلند و جاوید شوید

تا آخر عمر تکیه به ارباب کنید

كربلا 2

+نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت0:0توسط مهناز |
رقیه هستم،دوست مهناز !

سلام

خوبید؟

من دوست آبجی مهناز م اومدم یه چیزی بگم

آبجی مهنازم فعلا نمیتونه بیاد تو نت من  اومدم براش آپ کنم

هر وقت آبجی مهناز اومد به همتون سر میزنه موفق باشید

آهنگ جديد و بسيار زيباي محمد ياوري به نام آتش دوزخ با دو كيفيت

 

MP3

دانلود کن آتش دوزخ با صدای محمد یاوری

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05ساعت0:38توسط مهناز |
عاشقی که هیچ وقت عاشق نبود!!!
Hay




ديشب دلم گرفته بود مثل هواي باروني

دلم هواتو كرده بود هواي شيرين زبوني

دلم مي خواست گريه كنم بگم كه سخته تنهايي

اي هم صدا اي آشنا بگو كه پيشم مي موني

نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني

ولي صدات تو گوشمه مي گي كه اينجا مي موني

رفتم كنار پنجره گفتم شايد ببينمت

ديدم محال ديدنت چون گل بايد بچينمت

رو صندلي نشستم و يهو ديدم يه قاصدك اومد پيشم

خبر آورد اي آشنا يه رازي رو بهت بگم؟

گفتم بگو: آهي كشيد اومد نشست رو شونه هام

يواشكي چشماشو بست تا نبينه اشك چشام

مي گفت كه تو يه راه دور و سوت و كور

مسافري نشسته بود ،مسافره غريبو دلشكسته بود

از تو همش شكوه مي كرد با اشك گرم و دل سرد

مي گفت كه يادت نمي آد اون روزاي آخريه؟

چقدر دلش مي خواست كه تو نگاش كني ،صداش كني

بهش بگي دوستش داري به شرطي تنهاش نزاري

تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم پاش مي شينم

ديدم كه اون رفته بودو منم دارم خواب مي بينم

  


اعیاد شعبانیه مبارک


سلام بر حسین(ع) مظهر ایثار،

سلام بر سجاد(ع) مظهر صبر

و سلام بر عباس(ع) اسوه ی وفا

 

"""فرارسیدن اعیاد شعبانیه مبارک باد"""




+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/20ساعت0:0توسط مهناز |


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست




 
+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت1:32توسط مهناز |
وقتی خوندی نترسیا!!!!!



باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم




+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04ساعت1:43توسط مهناز |
♥ بخون ، عشق کن ، و نظر بده ♥


تلخی لبخندت سایه افکنده بود در چشمانت و این تلخی انگار ریشه دوانده بود در روحت ظاهرت سردو بی تفاوت قدمهایت سنگین پاهایت تاب تحمل سنگینی روحت را ندارند چرا هنگام سحررو به افتاب نمی کنی؟تا اولین پرتو و اشعه طلایی خورشید روحت را جلا دهد ریشه های بی مهری را در روحت بخشکاند و تلخی لبخندت سایه اش را از چشمانت بر دارد ان هنگام.... بهار در لبخندت خانه می کند چشمانت فروغ و درخشش خورشید را می یابد روحت سبک گامهایت در اسمان وتو در جاده روشنایی در اسمان قدم بر میداری
eeeeeeeeeeee!!!!!!!!
+نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت2:2توسط مهناز |

 
+نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت22:56توسط مهناز |
عاشقانه ها


                  
‎گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه

                        ***                   
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه

                        ***                   
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

                        ***                  
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
   بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!            

 

 
+نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت22:53توسط مهناز |



+نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16ساعت22:56توسط مهناز |